تبليغاتX
شهرزاد قصه گو


شهرزاد قصه گو

یادمان باشد کاری نکنیم که به قانون زمین بر بخورد

“فریدون مشیری”

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن!
لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!

 

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،

 

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

” جواب زیبای هما میرافشار به فریدون مشیری”

بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟

 

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

 

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی …
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

 

چون در خانه ببستم،
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،

گوئیا خانه فروریخت سر من

 

بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

 

تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی

 

چه گریزی ز بر من
که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم

 

من و یک لحظه جدایی؟!
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم

 

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 4:11 توسط *0..0* شهرزاد قصه گو*0..0* | |

 

 

چه كسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه كس می گوید؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسی می شنوی، 

روی تو را

كاشكی می دیدم.

شانه بالا زدنت را،

بی قید

و تكان دادن دستت كه،

مهم نیست زیاد  

و تكان دادن سر را كه، 

عجیب! عاقبت مُرد ؟ 

افسوس! 

كاشكی می دیدم! 

 من به خود می گویم: 

چه كسی باور كرد

 جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاكستر كرد ؟




حمید مصدق

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 20:29 توسط *0..0* شهرزاد قصه گو*0..0* | |

 
 
 
گفته می شود که حمید مصدق عاشق فروغ فرخزاد بوده است که به هم نرسیده و یکی از اشعار آنها در وصف هم به قرار زیر است
 

 
شعر زیبای حمید مصدق

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من كرد نگاه 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك 

و تو رفتی و هنوز، 

سالهاست كه در گوش من آرام آرام 

خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم 

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم 

كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت 

 
جواب زیبای فروغ فرخ زاد

من به تو خندیدم 

چون كه می دانستم 

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی 

پدرم از پی تو تند دوید 

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه 

پدر پیر من است 

من به تو خندیدم 

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم 

بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و 

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك 

دل من گفت: برو 

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ... 

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام 

حیرت و بغض تو تكرار كنان 

می دهد آزارم 

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم 

كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 20:13 توسط *0..0* شهرزاد قصه گو*0..0* | |


Design By : Night Skin