شهرزاد قصه گو
یادمان باشد کاری نکنیم که به قانون زمین بر بخورد
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت. آسمان صاف و شب آرام یادم آید، تو به من گفتی: با تو گفتم: حذر از عشق!؟ ندانم! روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد، باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم اشکی از شاخه فرو ریخت اشک در چشم تو لرزید، یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم، بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم! ” جواب زیبای هما میرافشار به فریدون مشیری”
بی تو طوفان زده دشت جنونم بی من از کوچه گذر کردی و رفتی تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم چون در خانه ببستم، بی تو من در همه شهر غریبم تو همه بود و نبودی چه گریزی ز بر من من و یک لحظه جدایی؟! چه كسی خواهد دید خبر مرگ مرا با تو چه كس می گوید؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسی می شنوی، روی تو را كاشكی می دیدم. شانه بالا زدنت را، بی قید و تكان دادن دستت كه، مهم نیست زیاد و تكان دادن سر را كه، عجیب! عاقبت مُرد ؟ افسوس! كاشكی می دیدم! من به خود می گویم: چه كسی باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
من همه، محو تماشای نگاهت.
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
از این عشق حذر کن!
لحظهای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت
ماه بر عشق تو خندید!
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

صید افتاده به خونم
تو چهسان میگذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطرهای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تو ندیدی …
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،
گوئیا خانه فروریخت سر من
بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه شعر و سرودی
که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
حمید مصدق
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت
من به تو خندیدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
| Design By : Night Skin |


